آیینه .......
|
|

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه میکنم ـ آه!!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده
|
|
پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387
|
1
نظر
|
|
|
|
حالم را میگیرم...................
|
|

امروز حالم را میگیرم ...........از خودم سیرم....... دیگر نمیتوانم.......... دارم میمیرم..... امروز دلگیرم.........از درد و غصه وحسرت ..............ای خدا دارم میمیرم..... از خود خود که نه....... از تویی که از من بودی سیرم........دیگر نمیتوانم بنشینم....... هدف فقط با تو بودن بود...................خودت میدانی بی تو من میمیرم
|
|
دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387
|
2
نظر
|
|
|
|
حسرت(به یاد پدر).......................
|
|
وامروز در حسرت دیروزی که در
برای فردایت گذشت را گذراندم
تا تو به یاد من باشی که
امروزت دیروز من است
|
|
شنبه 6 بهمن ماه سال 1386
|
9
نظر
|
|
|
|